title
stringlengths
1
187
text
stringlengths
188
314k
tags
stringclasses
51 values
likes
stringclasses
246 values
replies
stringclasses
232 values
reading_time
stringclasses
120 values
user_id
stringlengths
3
27
url
stringlengths
27
756
قبل از صبح.
قبل از صبح. هر چقدر به صبح برسم، باز هم شب طولانی تر است. نه برای تاریکی. برای چراغِ نیمه سوخته در انتهای خیابانَش. مثل یک خاطره ی داغ دار.. تا ابد در ذهن می مانَد. اما اکنون ساعت سه صبح است و من واژه ها را به ناشیانه ترین شکل ممکن نشانتان می دهم. تصور میکنم که ماهیِ کوچکِ قرمز رنگ، در حوضچه ی مادربزرگ شنا می کند. با...
خانواده
۲۷
۵
خواندن ۲ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%B5%D8%A8%D8%AD-aslxh5hvamfv
سرزمینِ سهراب.
سرزمینِ سهراب. هر چه بیشتر می گذرد، بیشتر احساس میکنم. احساسِ لبریز شدن و خفگی در شب. فلان را بگذار برای بعد، به فلانی توضیح بده، برای فلان چیز اشک بریز و فلان دقیقه حرص نوشِ جان کن. هر چه بیشتر می گذرد، وظیفه ها بیشتر می شود. این یک بار زندگی کردن برای من به دوره های عمیقی تبدیل شد. هنوز به اتمام جوانی نرسیده ام، اما...
خانواده
۲۲
۷
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%90-%D8%B3%D9%87%D8%B1%D8%A7%D8%A8-j5s8z6npnrr3
تپیدنِ جانانه سیخی چند؟
تپیدنِ جانانه سیخی چند؟ برایم مهم نیست. خیلی از حرف ها و واژه ها با نهایت لحنشان، دیگر ارزشی ندارند که بخواهم اشک بریزم. اما همچنان تاثیرگذارند. مثل شوت کردن توپِ چهل تِکه به دروازه ای که دروازه بانی ندارد. توپِ لعنتی در هر صورت اگر از دروازه عبور کند، یک گل به حساب می آید و همین یعنی تاثیرگذاری واژه ها برای قلبم. اگر...
خانواده
۲۶
۵
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%AA%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D9%86%D9%90-%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%AE%DB%8C-%DA%86%D9%86%D8%AF-q927liupnci4
به درک هم بروی، ایرادی ندارد.
به درک هم بروی، ایرادی ندارد. آمدم بگویم که، هیچ ایراد ندارد جانم! تو برای تمام شیشه های صاف، الماس باش و خراش های شکست نا پذیر بده. در دشت لاله ها از طوفان بهانه بگیر و سرخ های کوچک را به باد بده. اصلا هر چه در توان داری بگذار تا نا کوک ترین سازِ جهان شوی! هیچ ایرادی ندارد. هیچ گله ای ندارم. واژه ها در قلبم، عذر خواه...
خانواده
۲۶
۲۱
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1%DA%A9-%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-mehontauorak
غم انگیز بازی.
غم انگیز بازی. میله ای که مرا خفه می کرد. دست انداختم تارِ موها را کنار زدم. پرده ای بود که میله ها را با نور درخشان کرد. میله ای که مرا خفه میکرد، سلام! عزیزم این نایِ باقی مانده ام با خود ببر. میخواهم تار و پودِ تو باشد، مرگِ من، از تو باشد.. میله ای که مرا خفه می کرد ، خندید. میله ، پیله ای داشت که پروانه اش، من بود...
خانواده
۳۰
۸
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%BA%D9%85-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-hyhxpiyy2ys7
جوانه، با زخم‌.
جوانه، با زخم‌. اگر قرار بود طعمه ی دلسوزی هایم شوم، خواسته ی زیادیست که وجود نداشته باشم؟ نمیدانم ایراد از کدام ریشه ی خاکیست، اما این جوانه زیرِ بارِ نگرانی برای کرم ها، رشد نمی کند‌. باید گلدانی باشد که عافت ها و کرم های آن از لولیدن های مدام، خسته باشد. خیلی شفاف ازار دهنده است. نمی خواهم خورشیدی داشته باشم که منت...
خانواده
۱۵
۳
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B2%D8%AE%D9%85-m0ipaxywhtnj
داستان میخواهم.
داستان میخواهم. شاید اگر صد ها سالِ دیگر هم به دنیا می آمدم، باز هم نفیسه ای بودم که اکنون در آستانه ی بیست و دو سالگی میخواهد از در و دیوار بنویسد.. اما اینبار در و دیوار از من می گوید. داستانِ صفحاتِ دخترک. روی تخت، رو به روی آینه. با خیالِ عشق و عاشقی های نا تمام. چه عطرِ اشکی. چه نوایِ بادی. چشم هایش را رو به آسما...
خانواده
۱۹
۹
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-ver7fl2y76kd
گذشته ها گذشته.
گذشته ها گذشته. در را باز کردم. پشتِ دیوارِ اتاق، خاطره بود. توجهی برای تمرکز نداشتم. فقط یک سر گیجه از خیال بود. نمی خواستم به گذشته فکر کنم. غرق شدن با این دریا، شبیه به تبعید شدن است. و من مدام در تنها ترین حالِ ممکن، تبعیدم. چرا باید بروم و زمینِ ده سال پیش را شخم بزنم؟.. بگذارید آن زمینِ لعنتی با خودش خلوت کند. او...
خودشناسی
۲۰
۲
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/WwwwAbi/%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-ytb25sl18rh4
تغییر.
تغییر. و من بعد از هفت روز باز هم برای نوشتن دیر کردم. اما بالاخره نوشتم. ایجاد عادتِ نوشتن هم تغییر سختی بود. در ساعاتی از روز برای دردِ ساقِ پا اشک ریختم، اما خیلی زود تنشی که داشتم به افکارم پیوند خورد و رهایی خاصی ایجاد کرد. می دانستم که شهاب سنگی امد و برای تمامِ هر انچه که وجود داشت، با بی رحمی یک نمایشِ نابود...
نویسندگی
۳۰
۴
خواندن ۳ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-cmthuk6jfzcc
و خفه شد.
و خفه شد. برای کنجِ قلبِ تو، ساکن شدن کافی نیست.. باید درختی کاشت و سیب سرخی از آن چید. خوب می دانم عشق چیست. عشق همان لحظه ی برخوردِ بغض با خنده است.. همان ثانیه ای که برف پلک ها را می سوزاند. شاید عشق شروع باشد. ابتدایی از محبت. به او گفتم بهار دور است، بیا تابستان را فوت کنیم، اما عشق نداشت که بخواهد برایش ذوقی داشت...
رابطه
۲۸
۱۳
خواندن ۲ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D9%88-%D8%AE%D9%81%D9%87-%D8%B4%D8%AF-ignvsmr0gdjw
از سفر باز میگردد.
از سفر باز میگردد. با نام و یادِ همیشگی. اگر می توانستم، تمامِ رُز ها را برای چیدن می کاشتم. سفید، مثلِ بوم. برای روییدن و سبز شدن در میانِ انگشتانِ تو، هر آنچه بود را به رُشد دعوت می کردم. شاعرانه و عاشقانه. اگر میتوانستم کَره ی بادام زمینی را با عسل، به تمامِ گرسنگی هایت هدیه می دادم. برای دل پیچه هایت، عرقِ نعناع ت...
خانواده
۲۲
۸
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%AF-s6micgcieh6s
کابوس برای قدرشناسی.
کابوس برای قدرشناسی. دیر وقت به خانه رسیدم. تشنجی برای راهرو و سوسک های آن نبود. همه چیز با سکوت همبسترِ زندگی. گرده ها در هوا ساکن. بدونِ اشتیاق. خشمِ پدر و هزار ثانیه اضطراب هم نبود. یک لیوان آب پرتغالِ گرم روی میز. حتی درِ خانه، کلید های اشتباهی را پس میزد. چه شد بود؟ مادر کجاست ؟ پدر؟ شامِ داغِ خستگی های شبانه؟ چا...
خانواده
۲۶
۷
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B3-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-rkplbzk8yzsd
سیگار.
سیگار. اکنون که سرماخوردگی به جانم تجاوز کرده است، برای نوشتن هم کسالت دارم. اما کور خوانده است، من اگر نوشتن را کنار بگذارم، می میرم. درست مثل نقاشی کشیدن، دویدن یا ورزش کردن. پس به تمام عطسه ها، سرفه ها، خلط ها و آب ریزش بینی ها میگویم که بیخیالِ این تنِ تنها شوید. می خواهم ادامه دهم. با همه ی زجری که هر کدام از روز ...
خانواده
۲۵
۸
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D8%B3%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D8%B1-ybrvyjg1iicg
من ۴.
من ۴. اگرچه ترانه ای برای بازیابی خاطره ها ندارم، اما با همین دست ها میتوانم همه چیز را به جانِ زندگی بی اندازم. برای نوشتن و گفتن. آره خب، بچه که بودیم با دختر همسایه آب بازی می کردم، خیلی خوش میگذشت، هنوز یادمه اون لحظه هارو، ولی یه سازی همیشه ته سینم فالش میزنه. بهش گفتم چته؟! خاطره ها قشنگن لعنتی، چرا انقد غم دارش...
خانواده
۲۳
۹
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D9%85%D9%86-%DB%B4-ewcfuk2zqwhy
دلم تنگ است، ماهی ندارد.
دلم تنگ است، ماهی ندارد. ساعت ۳:۴۱ دقیقه ی صبح است. قصد داشتم برای بارِ هزارم از دلتنگی ها بگویم، اما این گویِ زندگی نایی برای سخن گفتن ندارد. تنها واژه ها بخشی از منِ این لحظه را برایت توصیف می کند. .. مثل همیشه نیست. سقف تیره تر از آنی بود که خیره شدن داشته باشد. بیدار نشسته بودم و میان آن همه تنوع افکار، یادِ چشم ها...
۲۱
۵
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-jmtjtw0bqman
صرفا احساسات قبل خواب.
صرفا احساسات قبل خواب. بر تنِ شهر نوشتیم که امروز بهار است. اما تابستان از آن خورشیدی های گرم بود. از آن دلبرانه ها. شب که از راه رسید، بوته های سبز همخوانی داشتند. همخوانی از راز های آسمان. از کوچه ها و معشوقه ها. از خداحافظی ها. بر تنِ شهر نوشتیم که خواب زیباست. اما این شعاری بود تا کابوس نباشد. در بلند ترین نقطه ی پ...
۲۲
۷
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D8%B5%D8%B1%D9%81%D8%A7-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-h7d5jtesrcl3
تا ابد، حوضِ انتظارمی.
تا ابد، حوضِ انتظارمی. چشم ها را بسته بودم. تجسم می کردم. شاید یک پاییز یا زمستان باشد که تو را در آن ببینم. بی هیچ نگرانی و ناامیدی، لبخندم را نشانَت دهم. شاید باران، گرفتن بگیرد و مژه های تو را نمناک ببینم. برگ ها ریزش کنند و باد یک عطسه را به وجودَت بی اندازد. شاید دست هایم را بگیری. شاید دست هایم را بگیری و این بار...
۱۹
۰
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D8%A8%D8%AF-%D8%AD%D9%88%D8%B6%D9%90-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1%D9%85%DB%8C-cuv2ma6niung
زندگی.
زندگی. چشم ها داغ بود و دیگر برای پلک زدن اصراری نداشت. چقدر خوشحال می شد اگر ساعتِ ۵:۴۵ دقیقه ی صبح را با صدای خورشید آغاز کند، اما هیچ صدایی خورشیدی تر از نگاهِ او نیست. سرش را به سمت نور گرفت، جانی که زندگی می کند، عشق می خواهد، عشقِ من کجاست؟ نه، عشق کجاست؟ مگر همین نان و پنیر و گردو همان عشقِ معروفِ زندگی نیست؟! ه...
۲۷
۴
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-kcosff0iyfnf
به دنباله شیرینی.
به دنباله شیرینی. خورشید در آسمان. یک ظهرِ تابستانی، عطرِ چتری های عرق کرده بر پیشانی، دخترک وسط خیابان. ترس، و بعد بوقِ پرایدِ کهنه. یک فریاد. ترمز دستی و لاستیک هایی که می سوزد. خون از چشم، گوش، لب ها. پوستِ موز در انتظارِ سطل زباله و شهر در | هیچ | رها. حالت تهوع. دل‌پیچه. دل شکسته. اشک. فرار از خانه. فرار از اجبار....
۱۵
۷
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C-z3owldqiozyc
تابستان.
تابستان. از پله های خاکی، یک مشت نورِ خورشیدی شُرّه می‌کرد و نگاهم با نهایت قدرت، به ذرات هوا بود. من اگر ماه بودم، حسودی داشتم. به نور آفتابی، به گرمای آن ، به خاکی که پله ها را روشن می کند. اخر این تابستان چه دردی را میخواهد دوا کند به جز همین عشق بازیِ خورشیدو خاک؟ حتی برای هزاران لحظه ای که در مترو می گذارنم، باز ه...
۳۵
۱۴
خواندن ۲ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-oancyrzenq1k
فردا نباشم.
فردا نباشم. فکر می کنم که جانی برای ماندن نیست. این بار دستم را روی چشم هایم گذاشتم و جهان خاموش شد. شب شد و ماه هم تابیدن نداشت. می خواستم تا ابد به عمیق ترین خواب تاریخ بروم. دوباره چشم هایم را بستم. باغی بود از انگور های بنفش. عشق را می دیدم. عشقی که دور بود. عشقی که کور بود. خیلی دور از آنکه چهره ی زیبا یا صدای شا...
داستان
۲۷
۸
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/WwwwAbi/%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-iegerkhbmfgc
لحظه ای از گذشته 6.
لحظه ای از گذشته 6. آن روز صبح زود خانه را با هر بهانه ای بود ترک کردم. میخواستم او را ببینم. وقتی صحبت از دیدارش می شد، هیچ خواب و خوراک و مثانه ی پُری، نمی تواند قدم هایم را متوقف کند. تنها لحظه ها بودند که تأثیر گذار برایم می نوشتند. درست همین جمله ها و همین کلمات. خورشید که طلوع می کرد، زیرِ لب از جهان می خواستم ک...
داستان
۲۱
۵
خواندن ۲ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-6-x90wd440farp
دروغگو پست است.
دروغگو پست است. بیشتر از هر چیز، از چند چهره بودن بیزارم. دلم میخواست یک پروانه ی صداقت در پیله های پوسیده ی مغزشان رشد می کرد و آنقدر قوی بود که تا خورشید پرواز کند. اما این یک توهم یا بهتر بگویم، آرزوی دور است. شاید خود انسان هم چهره ی واقعی یا واحدی برای خودش ندارد، و دستِ بر قضا موجودی دروغگو بار می آید. نمی دانم....
داستان
۳۲
۷
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA%DA%AF%D9%88-%D8%AD%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-rw84bixzzhjz
توی تنهایی و سکوت مطلق.
توی تنهایی و سکوت مطلق. اینبار دقیق تر از سلیقه ی شخصی و ذهنِ مریضِ زیبایی که در من رشد کرده است می گویم. تنهایی و سکوت مطلق، این دو برایم یک شعرِ خالصانه از دنیای موازی اند. یک دنیا که خالقش را هر روز در آینه می بینم. در آن جا هر زمان که بخواهی، خورشید با یک روزِ آفتابی دریا را عاشقانه کرده و بعد هم یک سکوت برای بوس...
داستان
۲۴
۹
خواندن ۲ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%88-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D9%85%D8%B7%D9%84%D9%82-aqkwzgwp4phw
شادی کجا بود جانم؟
شادی کجا بود جانم؟ نمی دانم. دلِ کوچکم با خیلی چیزها شاد می شود. روز هایی بود که در زمستان، برف بازیِ شاعرانه ای داشتم. این را می دانم که آن زمان شاد بودم، اما یک شادیِ توخالی. زود تمام شد. دلم یک جعبه شیرینی نان خامه ای می خواست که به جای گوله برف های یخ زده، پرتاب کنم. اما از آن زمان پنج یا اگر اشتباه نکنم شش سال اس...
داستان
۲۱
۷
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%AC%D8%A7%D9%86%D9%85-g3enmkzkcdlh
منِ سه.
منِ سه. اینجا نشسته ام. لیوان شیرموز برایم پوزخند می زند. چقدر بیچاره ام. چقدر بی چاره ام! راه حلی ندارم! همه ی گُل هایم اینبار پوچ اند! ... نشسته ام و به این فکر میکنم که کاش یک آغوشِ واقعی داشتم. چند روز پیش مادر می گفت چرا باید گریه کنی؟ چه شده است؟! نمی دانم مادر. احساسِ بیهودگی ندارم اما قلبم لبریز است. بدن درد د...
داستان
۳۱
۱۰
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/WwwwAbi/%D9%85%D9%86%D9%90-%D8%B3%D9%87-ld2hsfvcitvz
منِ کال.
منِ کال. پرستو ها را تماشا کردم. یک شعرِ نوگرا در زمزمه هایشان جوانه داشت. شعر می خواست به من بگوید که بهار می شود، سبز بمان. اما رنگی نبود. چشم هایم کویر داشت. دست هایم شور بود و تنها یک ابرِ بی پدرمادر برایم لالایی می خواند. آن هم با یک نوای خفه در جیغِ بنفش. گل های داوودی برایم غصه می خوردند و شکوفه ها برایم بهارشان...
داستان
۱۹
۷
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/atighefroshi/%D9%85%D9%86%D9%90-%DA%A9%D8%A7%D9%84-fhlwxxpcjcsp
پُر.
پُر. مادر، بیا و دست هایم را بگیر. اشک هایم را پاک کن. کلیشه ی دوستداشتنیِ من باش. هیچ کس نه، فقط تو. مادر بیا و دست هایم را بگیر. هق هق دارم. عزادارم. عزادار. قلبم خُرد. چشم هایم می سوزد مادر. دعا می خواهم مادر. خدا می خواهم مادر. مادر بیا و دست هایم را بگیر. بگیر به نفرین ببر. به کوهستان هدیه کن. به آبشار های کتابِ د...
خانواده
۲۸
۷
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/atighefroshi/%D9%BE%D9%8F%D8%B1-xxxuzncpmk4u
بابا لنگ درازَم.
بابا لنگ درازَم. .باید دهانم را جر بدهم تا هر چه فحش در گلو حبس شده بود، بیرون بریزد.بپاچَد.بر تمامِ صورت های خیسِ عرق کرده در چهار صبح.صبحانه با نانِ خشک.کبودی هایی که دیده نمی شود. کمبود.درد در نفس ها.باید دهانم را جر بدهم.یک بی ناموسی از ان دربیاید و اوج گرفتن را نشان دهد.تا دریا پرواز کند و یک اوقِ عمیق تحویلتان ده...
داستان
۲۳
۴
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-%D9%84%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D9%8E%D9%85-jjujyid1ugjd
بی بند و بار.
بی بند و بار. اه بله دلم میخواهد اینبار که دریا را دیدم ، با تمام وجود در یک غرق شدنِ ابدی گریه کنم. برای تمامِ کرده ها و نکرده هایم اشک بریزم. پر خوری کنم و یا گرسنگی بکشم. دلم میخواهد بر تمامِ دیوار های شهر ، آلت های تناسلیِ آغشته به خون رسم کنم. غمگین و لبریز شده از بی میلی جنسی. دلم میخواهد حقیقت را به نقش بیاورم. ...
داستان
۱۷
۶
خواندن ۲ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D9%86%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-z4b2wwfjvt8h
گرسنگی.
گرسنگی. این گرسنگی برای اسکوپ های بستنی یا قورمه سبزی بشدت خوش طعمِ مادر نیست..اینبار گرسنگی برای ذره ای انسانیت عذاب می‌کشد.اینبار دلم دریا و ارامش میخواهد.کمی آبی ، بنفش ، سرخابی و کاسه ای سبز..می دانم که نان و پنیر و گردو کارساز نیست.یک رنگین کمانِ شعور میخواهم.یک ترانه دوستت دارم میخواهم.هزار بار ذوق کردن میخواهم.د...
داستان
۲۴
۱۳
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/atighefroshi/%DA%AF%D8%B1%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C-qknpusclfbfr
سیزده بدرِ خب..
سیزده بدرِ خب.. امروز سیزده بدر بود و پروانه ها در کنار پشه ها، میهمانی گرفته بودند. جوان ها آرایش کرده و تا می‌توانستند زیبا پوشیده بودند. بعضی از انها مثل گوسفندان کوچک دیده میشدند. بعضی هم با آب و تاب لاتی راه رفته و دور از چشم خانواده سیگار می‌کشیدند. کتری روی آتش. دودِ ذغال و جوجه های آبکش شده. بشقاب های کثیف ناه...
داستان
۲۰
۸
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%AF%D8%B1%D9%90-%D8%AE%D8%A8-k5ztnb4jmzzk
جریانات این روزا.
جریانات این روزا. کاتر را برداشتم. خراش بود. از جنسِ طلا ، اصلِ اصل بود. عمود بر سبز، قرمز، عمود بر حس بود. پیش از آن بنفش بود که روحِ زیبای سبز را بلعیده بود. روحِ مهربانی. مهربان بود. چند فلانی داشت و حسودی بود. شعور نبود و بیشعوری بود. قبل تر از آن هم سفیدیِ بومِ یک سالِ، کُنجِ کمد دیواری بود. یک هدیه بود. خاطره ای ...
داستان
۱۲
۲
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7-bsu6xz6gaxor
شب.
شب. کمتر می نویسم. شب که از راه می رسد، چمدان هایش را یک گوشه ی اتاق پرت کرده و درست مقابل من چمباتمه می زند. بعد هم با نهایت بی رحمی هر چه فکرِ بیهوده یا باهوده داشته باشم را، بلند بلند ترانه می کند! سرم سنگین. آن شانه هایی که نیاز دارم برای کیست؟ نمی‌دانم. برخاستم و یک تکه نانِ خشک شده را زیر شیرِ آب، به دریا زدگی م...
داستان
۱۶
۸
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/atighefroshi/%D8%B4%D8%A8-cp6wcchl82zv
برای ۱۴۰۱.
برای ۱۴۰۱. کمی از پستی بلندی هایت برایم بیاور.یک فنجان چای با عطر دست هایت.از منظره ی پیراهن توری ات برایم خاطره بگو.بگذار در خمیدگی هایت، یک شاعرِ مست باشم. آفتابیِ من...یک از خانه تا جاده ی سبزِ چشمانت بیاور که طی کنیم.بیاور که طی کردن را با هم عشق کنیم.شعر کنیم و زیبا.ذوق کنیم و شعار دهیم این‌جا چند لحظه زندگی پرو...
فلسفه
۲۰
۹
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B1-qqrm5zyga4bj
تنفرِ هزارم.
تنفرِ هزارم. به جهان های نور بگویید که مغزم آتش گرفته است. دیگر خبری از آش نذری یا قیمه در خیمه ی سیاه نیست. باید دور شد از این کثافت بازار. اینجا همه در هم لولیده و از مرگِ غیرِ رویایی ، فرار میکنند. باید گریست. نه صبر کنید، انقدر گریستند که ما در ونیز های بارانی، شناگرانِ غرق شده ایم. اینجا همه ی نقاب ها سه لایه اند....
فلسفه
۲۷
۱۲
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/atighefroshi/%D8%AA%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%90-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D9%85-cvoqzgm0w3eh
اگر فرصتی باشد.
اگر فرصتی باشد. این مشت های توست که قلبِ ویرانم را میکوبد. آرام تر عزیزم، آرام تر. من ندای آمدنت را از قبل تر ها شنیده ام. ... اگر فرصتی باشد، میخواهم دریاچه ی وجودت را فتح کنم. با تمامِ زالو ها و شقایق های وحشی ات. باکی از مار های سمی ندارم. هدف برام با ارزش است. اگر فرصتی باشد، دلم برای دست هایت شعار می دهد. شعار ها...
داستان
۲۵
۵
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/atighefroshi/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D8%B5%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-a0p7f7i9xk08
دوباره.
دوباره. خب ، چندین بار است که کلاغ قصه ی ما، نمی تواند به خانه اش برسد. مبهوت است و گاهی وحشت زده در تاریکی ها جست و جو میکند. تقریبا هر سال. و اشتباه میکند. خانه همین جاست. دبیر ریاضی در چشم هایم زل زد. _ خطیب پور! کجایی؟ ... به تو چه که من کجا هستم. بگذار همان جا باشم. این دنیا گاهی ارزش دیدن ندارد. رفتگر آرام جارو...
داستان
۱۹
۲
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-zz2agq8rycjr
عنوان را در قلبم وارد میکنم.
عنوان را در قلبم وارد میکنم. کاش می‌توانستم لحظه های خاص زندگی را پین کنم. . . دیشب را که نمی توان توصیف کرد. وضعیت، رنگین کمانی بود. قرمز های خشمگین در چشم هایم تبدیل به غرور شکسته شده بودند. ابی ها از دریا فرار کرده و پودر شده بودند. بنفش ها رگِ گردن را نورانی می کردند. نیلی های بی جان برای خودشان والیبال بازی می کرد...
داستان
۱۹
۵
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D9%84%D8%A8%D9%85-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-l8tcrdrpnfim
یک دلِ سیر، گشنه ام.
یک دلِ سیر، گشنه ام. می توانم ببینم که به معنای واقعی دلم اقیانوس آرام میخواهد. یک آبیِ خوش عطر. یک آفاق از نورهای بهشت. دلم میخواهد تهران زیباتر باشد. مثل پرتغال های خشک روی بام. آفتابی. مهتابی. شاعرانه های ابدی. .. امروز مادر بزرگ را شیرین تر دیدم. دلم میخواهد او را به جاودانگی هدیه دهم. .. من محتاج محبت های داستانی ...
داستان
۲۰
۱۵
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%84%D9%90-%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%DA%AF%D8%B4%D9%86%D9%87-%D8%A7%D9%85-mhymljjmqdb8
منِ ۱.
منِ ۱. احساساتِ ما همان چیزیست که هستیم. من گل ها را دوست دارم. اما از دنیای رُزهای قرمز، خیلی دور شده ام. من همراه قایق کاغذی، هزار ساعت راه در جوب های کم عمق سفر کرده ام. به خورشید؟ بله به خورشید جان سفر کرده ام.. از کجا حدس زدید؟.. من ظرف عسل صبحانه را با عشق تماشا میکنم. اصلا یکی از سکانس های مورد علاقه ام، همین...
داستان
۲۷
۱۵
خواندن ۲ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D9%85%D9%86%D9%90-%DB%B1-epimeyjwo2ey
مغز درد دارم.
مغز درد دارم. در ابتدای این صفحه، درست زمانی که هیچ واژه ای را ننوشته ای، یک جمله قرار داده شده است : .(هر چی دوست داری بنویس). اما نمی توانم هر چه دوست دارم بنویسم! اگر میخواستم از هر چه دوست دارم برایتان بگویم، سفیدی این صفحه را چرکِ روزگار سیاه می کرد. دلم میخواهد از مرگ بگویم. از شعور جامعه بگویم. از دین و ایمان ...
نویسندگی
۲۳
۲۴
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D9%85%D8%BA%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-p8ikqzdnstwa
گلشهر.
گلشهر. یک دختر بچه بود. زلف طلایی. مثل یک ربات کلماتی که باید را، تکرار می کرد. .. یک دختر بچه بود. هوا سرد بود و لباس هایش توری. انگشت هایش عاملِ انزجار. آب دماغش را بالا می کشید. فین فین های داغ. .. یک دختر بچه بود. دختری که چهره ی کثیف دارد. کفش های سوراخ و ده سایز بزرگ تر. با حنجره ی ظعیف و پَرت در بیهودگی های دنیا...
خانواده
۱۸
۱۲
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%DA%AF%D9%84%D8%B4%D9%87%D8%B1-xywykx0oyvl8
نامه ای از دنیای کلاغ ها به دنیای آدم ها!
نامه ای از دنیای کلاغ ها به دنیای آدم ها! سطح نیمکت آن قدر سرد بود که زانوهایم می لرزید. اما باید نگاهشان می کردم! کلاغ های زمختِ فرسوده. ــ کمی خودت را جمع و جور کن، من هم میخواهم بنویسم. + بیا اصلا تمامَش برای تو. ــ حالا ناراحت نشو، بگذار ببینم چه نوشته ای. ــ : حتما انتظار قار قار کردن دارید اما میخواهم شبیه به ...
داستان
۳۰
۱۷
خواندن ۳ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%BA-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7-ktyaxmzsiate
خواب را در بیداری میخواهم.
خواب را در بیداری میخواهم. چشم هایم با نخ های گرسنگی به مانیتورِ بی مصرف دوخته شده است. اینبار هر چه تلاش کردم یک مشت حال و هوای خوب برایتان بیاورم، بی فایده بود. باید از خانه برایتان بگویم. از رگ هایم. از سبز های پژمرده ای که در نقاشی هایم دارم. باید از واژه های پدر بگویم. در سکوت غرق شده و ماتم زده اند. خام اند. نا خ...
داستان
۱۳
۹
خواندن ۲ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-pz9hfb4jzm77
کوری وسواسی.
کوری وسواسی. مرگِ من کجاست؟ چند سالِ دیگر می آید؟ چند ماهِ دیگر جوانه می زند؟ اصلا مرگ را فراموش کنید، زندگیِ من کجاست؟ کدام خاطره ها مرا می سازد؟ کسالت بار است که بینِ این همه دل مشغولی؛ هنوز باید برای کوچک ترین چیز ها نگران باشم. و این نگرانی‌ها مسموم است. .... خیره به سقف سعی میکنم چشم هایم را ازار دهم. اخر می‌دانید...
هنر
۱۷
۵
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%DA%A9%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%88%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B3%DB%8C-tcrj4wto1ckn
قربانه تو بروم؟
قربانه تو بروم؟ طبیعتاً امروز که برای مادران سرزمینم عشق ها هدیه داده شده است؛ می توانیم کمی زیبایی بپوشیم! .. .. درست همان لحظه ها که لبخند روی لب هایم می میرد، دست به شانه هایم می کشی که آااای دخترم، گریه نکن. من اینجا هستم. ممنونم مادر جان. تو هم اشک هایت را به من بده. هنوز بیست سال دارم اما میدانم که اختلاف سنی ما ...
فلسفه
۱۴
۱۱
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D9%88%D9%85-ts9wgabfukxs
کاش زرافه ها مشکی بودند.
کاش زرافه ها مشکی بودند. چه می شد اگر یک زرافه بودم؟ به احتمال زیاد می‌توانستم حیاط خانه ی دیگران را ببینم. شاید شاشیدن یک گربه کنار درخت گیلاس را می دیدم. شاید هم در حیاط، عشوه های یک زن و شوهر تازه از ماه عسل برگشته را می دیدم که به شب زفاف ختم می‌شود. برای آنکه بتوانم آپارتمان های عمیق و دور را موشکافی کنم، باید ی...
داستان
۱۷
۵
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D8%B2%D8%B1%D8%A7%D9%81%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%85%D8%B4%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%D8%AF-ssgl9i3sw2nb
ارم سبز.
ارم سبز. امروز برای دیدن یک روح تازه شهر متروکه را ترک کردم. یک تلخِ شیرین صفت. با اینکه راننده ی تاکسی هیز بودن را نموده بود، اما سفر همچنان لذت خودش را داشت. یک پسر نیمه بالغ کنارم نشسته بود و با دستگیره ی در بازی میکرد. آنقدر حواسم به نوشتن متن بود که دلم برای دوری از خانه تنگ نشد. آخر این رفت و امد ها برای من مثل ...
داستان
۱۷
۱۱
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-am9vf1cygsgh
انتها
انتها مرا از رشته های تاریک آویزان میکنند. دو هزار تماشاچی، مشتاق خون ریزی هایم. دست هایم، پرده ها را بکشید. میخواهم تار و پود باشم. شعر باشم. چراغ قرمز چهار راه باشم. موج باشم. میخواهم شعور باشم. نه. سکوت باشم. میخواهم استفراغ باشم و کف خیابان را رنگ بپاچم. حتی دلم می خواهد یک ساز ناکوک باشم. امید؟ نه امید نه. تو ام...
هنر
۲۲
۴
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%87%D8%A7-cxzcuoczmvrt
از این عشق ها به هم هدیه دهید.
از این عشق ها به هم هدیه دهید. این روزها که دوباره به صورت مکرر مشغول نوشتن شده ام، خاطره ای به ذهنم خطور کرد که دلم می خواست با تمام کثافت ها و زیبایی هایش آن را به ساده ترین شکل ممکن بنویسم. ... یکی از روز های پاییزی بود که صبح را با صدای برخورد کفترِ کور به پنجره ی بالکن، آغاز کردم. خاص بودن آن روز از صبحانه ی تلخ ی...
داستان
۲۲
۱۴
خواندن ۲ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%85-%D9%87%D8%AF%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D9%87%DB%8C%D8%AF-nsibaklppa9m
یخ.
یخ. امروز که در خیابان راه می رفتم، کمی بیشتر نگاه کردم. همه چیز را با خیرگیِ خاصی قورت می دادم. صدای زنی که چند سال پیاده رو های شهر را طی میکند و فقط یک جمله ی معروف دارد: به خدا گدا نیستم! نمیدانم. نمیفهمم. دنیا را نمیفهمم. .... بساط میوه فروش ها رنگ های واقعی زندگی را نشان می داد. - دخترم این خیارارو تازه از سر زمی...
داستان
۱۸
۷
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%DB%8C%D8%AE-g6vevmugtthc
چرا
چرا یک جایی به خودم آمدم. نه آن به خود آمدن را نمی‌گویم. واقعا به خود آمدم. بازگشتم. به من. شبی بود که برای تمام لحظات سرزنش کننده ام غصه می خوردم. انقدر غصه می خوردم که تا صبح یک تار موی سفید، مهمان خرمایی هایم شد. یک ساعتی بود که اشک می ریختم و به انسان های دور در گذشته های دور فحش می‌دادم. خسته شد. چشم هایم. گلو. لب...
۲۸
۱۸
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%DA%86%D8%B1%D8%A7-jz1a6lpqo0vy
نازبانو.
نازبانو. دوستت دارم مثل هر عشق کهنه ای که روی طاقچه ؛درون قاب، خاک نوشِ جان می‌کند. . . صحنه ی تئاتر را از یاوه گویانه بی استعداد پر کرده بودند. باید دست به کار می شدم. وقتی که همه ی لامپ های سالن را خاموش کردند؛ به سرعت خود را به روی صحنه بردم. چراغ ها روشن شد و من با فریاد اعلام حضور کردم: دوستت دارم مثل انجیر های خش...
۳۵
۱۸
خواندن ۲ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/WwwwAbi/%D9%86%D8%A7%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%88-sxhotsaac125
خوشا
خوشا خیلی سخت گذشت. همان چند دقیقه ی لعنتی را میگویم. که با یک جمله اعتمادم را فوش کِش کردی. .......... : بدون تو میمیرم! _بمیر. : حالا شاید مردم واقعا! _منتظرم. : به همین راحتی؟ _بله. : اصلا به وجود تو نیازی ندارم! _درسته. : لیاقت نداری! _لیاقت؟ معلومه! لیاقت غصه های زندگی رو ندارم. لیاقت خنده دارم. عشق دارم. : من عا...
مهندسی نرم افزار
۱۸
۱۲
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A7-cepxfml0imjp
کودکی هایمان زنده باد.
کودکی هایمان زنده باد. یک کودک زیر نور خیابان با دانه های برف بازی میکند. شال گردن مادر بزرگ از شانه هایش آویزان است. نگاه یخ زده ی ماه هوای گرم وجودش را به ما نشان میدهد.. دم... آه، باز دم.. لب های کوچک بنفش. دست های بی جانش، درون جیب های خاکستری به خواب رفته اند. بینی سرخ شده اش را با آستین کتش پاک میکند. تو چقدر برا...
داستان
۲۵
۱۱
خواندن ۲ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-v6nukqfs0k9h
قر و قاطی.
قر و قاطی. مغز برهنه ام را پرت میکنم میان قافیه های لذت بخش دنیا. بله لذت بخش. زیبا. لذت بخش و باز هم زیبا. ساده است. این قافیه ها تمام نقاط حساس زندگی ام را دستکاری می‌کنند. تمام پدیده های احساسی وجودم را پوشش می‌دهند. مثل یک مادر. یک دوست. یک عشق. همان قافیه هایی که لالایی دارند. مثل شعر جاروی رفتگر های نارنجی. یا زن...
داستان
۲۲
۸
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D9%82%D8%B1-%D9%88-%D9%82%D8%A7%D8%B7%DB%8C-xszc0zwqerqz
در آرزوی آمدنِ امروز.
در آرزوی آمدنِ امروز. امروز با اینکه تخت، کمر درد را به من هدیه می‌کرد؛ با ناز و نوازش چشم هایم را از خواب بیدار کردم. با اینکه هر روز؛ کمی بالا میاورم در زندگی اما؛ همچنان پارسِ توله سگ های خال خالی مرا به وجد می آورد. یا حتی با اینکه یک سوزش از سوگِ سکوت در میانِ جمعیت مرا آزار می‌دهد اما؛ همهمه های ریزِ مردم این ش...
داستان
۲۳
۸
خواندن ۲ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%86%D9%90-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-sd0uomcpuxn2
هیزِ فرهیخته.
هیزِ فرهیخته. .. تار و پود در هم گره خورده ام را جمع و جور کرده بودم تا با قدم زدن های کوتاه، جسم بی جانم را به خانه برسانم. با تمامِ دروغ های پشت پرده؛ ظاهر سازی های زندگی را بلعیده بودم. قورت بده. .. فشارِ بغض بر حنجره آوازهای شاعرانه میساخت . از فاصله ی هزار متری تپش قلب پیر مردِ فرتوت را حس میکردم. نمی‌توانستم تشخی...
۲۱
۸
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D9%87%DB%8C%D8%B2%D9%90-%D9%81%D8%B1%D9%87%DB%8C%D8%AE%D8%AA%D9%87-n5zdyjydp56u
بخت بد.
بخت بد. امشب تمام غصه های زندگی برایم نواختند. شمشاد های سبز در میان راه دلبری میکنند. یک دلبریِ بیهوده. باز هم ضربان قلبم پرواز میکند. به هزار بار در ثانیه پرواز میکند. به چشم هایم پرواز میکند تا با اشک هایم سقوط کند. دست یک نفر مرا لمس میکند. عقب میکشم. نمیشناسم. غریبه است. با من غریبه است. با دلم غریبه است. اعتما...
۱۹
۱۳
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D8%A8%D8%AE%D8%AA-%D8%A8%D8%AF-qdn5ehvocqns
بستنی میخواهم.
بستنی میخواهم. امروز کمی اشک برایم بغض بازی میکند. چرا انقدر مفلوکم. چرا شب بعد از ساختنِ خاطره، مرا ترک میکند. با تمامِ احساس، خواب های شیرین را به توالت دستشویی سپرده ام. چرا انقدر مفلوکم. چرا مسواک در دهانم کف نمیکند. از پنجره نمایان است؛ کبوتر ها روی شیشه ی ماشین پدرم ریده اند. چرا جمعه کسالت دارد.. چرا انقدر مفلوک...
داستان
۲۴
۱۳
خواندن ۲ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-f6xkwqigvwmu
سیگار چهارم.
سیگار چهارم. صدای ساییده شدنِ مداد شمعی روی کاغذِ پوستی چشم های آیینه را باز می‌کند. سلام! باد پنجره را می‌لرزانَد. باز هم ناخن هایم را شکسته می‌بینم. اهمیتی ندارد. اکنون که ساعت چهار و سی و پنج دقیقه ی صبح شده است، هیچ عاملی نمی‌تواند باعث نادیده گرفتن درد گوش هایم بشود. وقتی همه چیز، همه کس؛ مورد تجاوز دیگری قرار گرف...
سلامت
۲۸
۱۵
خواندن ۲ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D8%B3%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-myqcqehh3yfl
لحظه ای از گذشته .5.
لحظه ای از گذشته .5. آن روزها که درختِ کاج بهانه ای برای نگاه کردن بود، دلم میخواست با تمام کاج های جهان رفیق باشم. دلم میخواست برایشان از سایه های به دیوار گرفتار شده بگویم. سایه های تنهایی. سایه های تنها. سایه های زیبا. با چهره ای از پیوندِ اخم های چروکیده، به آیینه‌ی مغازه نگاه کردم. شالِ آبی مرا شاداب تر نشان می ...
داستان
۲۰
۱۴
خواندن ۲ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-5-dm5qlpzxmfxs
کم نوشته.
کم نوشته. دلم می خواهد به الیافِ پرز های لباسِ مادر سفر کنم. آه رفیق قدیمی که تمام پول تو جیبی هایم را برایت باخت داده ام؛ امروز دلم برایت تنگ نشد. سرد. پرت. غروب که سکسکه های افسردگی با خمیازه هایم پیوند می خورد؛ خفه از تمامِ اصرار های زندگی، به گوشه ی پارک پناه می برم. روز های بی تابی برای جوانیست دوسته من. شاید هم ...
۲۲
۱۱
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%DA%A9%D9%85-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-a2bd6hqe8kiy
بیایید بخوابیم.
بیایید بخوابیم. کاش میتوانستم دلِ تنگم را به خیاطِ ماهری بدهم و از او بخواهم که هم اندازه ی زندگی کند! ................................................... . دلتنگی می تواند چشم هایت را از کاسه در بیاوَرَد! خوب میدانم چیست. اگر قصه ی بی قراری هایت را به جانِ آیینه ی اتاق بی اندازی؛ دلتنگی روحِ خسته ات را می بیند!؛ شاید...
داستان
۲۵
۱۵
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/Whitenoise/%D8%A8%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D9%85-pqb0jyzszdv5
لحظه ای از گذشته . 4.
لحظه ای از گذشته . 4. من هم احمق بودم. آن روز های آخر که برایم از عشق میگفت؛ چشم هایم از حدقه بیرون میزد! برای عشق داشتن و عشق ورزدن؛ بیش از حد تلاش میکرد؛ و تلاش برای مجنون بودن؛ آن چیزی نبود که حقیقت داشته باشد. آن روز ها که تمایلی برای گوش دادن به واژه ها تکراری اش نداشتم؛ وقتی دست هایم را میگرفت و تا چند ساعت رها ...
فلسفه
۱۸
۱۵
خواندن ۲ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-4-si961ihvnjeb
زمستان بود.
زمستان بود. باز هم پشتِ بام بود. باز هم غروبِ زخم خورده ی رویا؛ به تاریکی سفر میکرد.. باز هم آبی بود و نارنجی های ژرف. سکوت بود. نسیم می رقصید. باز بارانِ زمزمه های قدیمی، از چشم ها جاری میشد. باز آوارگی های شهرِ خاکستری، خود نمایی میکرد. کاج بود؛ و سقوط در سکوت؛ آواز میشد. چه آوازی! .. ماه میانِ عشق بازیِ خورشید و آقت...
۱۹
۱۰
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF-zickx6ebm1jm
سلام عزیزم.
سلام عزیزم. اگر به گذشته بازگردم؛ برای خودم این چنین از اینده میگویم: سطل های زباله دیگر به سطلِ زباله شباهتی ندارند و تو میتوانی از انها برای دسشویی رفتن و تولیدِ سمومی انسانی استفاده کنی؛ آنقدر همه چیز به کثافت خواهد رفت که دلت میخواست یکی از همان کثافت های بی جان بودی! اگر بخواهم از خانه های قدیمی و پله های سه تایی ...
۲۵
۲۲
خواندن ۲ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D9%85-f1zst5btaxru
یک مشتِ محکم.
یک مشتِ محکم. بله؛ حضورِ باران کم رنگ شده است. آفتاب مدام، طلوعِ شکوه بار و غروبِ غم زده اش را نثارمان میکند؛ و گاهی هم؛ قابِ لبخندِ خاکستری، به روی میز؛ ما را برای عزاداری های طنز گونه ی فردا، آماده میکند. بله ،بله ،بله. تابستان در راه است و ما سرِ خاکِ مرحوم؛ از شدتِ عرق سوزیِ کِشاله های ران؛ یا گردن های برهنه، اخ...
۲۱
۱۷
خواندن ۲ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B4%D8%AA%D9%90-%D9%85%D8%AD%DA%A9%D9%85-wyrzzpbxpdn5
بروید شکر گذاریِتان را بکنید.
بروید شکر گذاریِتان را بکنید. "ما را جر دادین اما تنها یک کلام برایتان گفتیم: آخ!" حتی اگر سال ها از نفهمی هایمان گذشت کرده باشند و چیزی بروز ندهند و خودمان هم ماهی گونه همه چیز را به فراموشی داده باشیم؛ باز هم در انتهای آغوشِ تخت هایشان؛ اشک ها بر ملافه های افسردگی، ریخته خواهد شد؛ و این مصیبت ازماییمی آید؛ که خود خو...
۲۰
۷
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D8%A8%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%AF-%D8%B4%DA%A9%D8%B1-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%90%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-ynyhd31quvwk
لحظه ای از گذشته .3.
لحظه ای از گذشته .3. تمامِ لبخند های طعنه آمیز را هم اگر جمع کنم؛ به پوزخند های بیخودیِ این راننده ی تاکسی نمیرسد. آن روز هوا به طوری آفتابی بود، که تابستانی تر از هر تابستان به نظر می آمد. این که قصد داشتم به کجا بروم و مقصدم چه بود، اهمیتی ندارد که برایتان بگویم.. همین قدر بدانید که تاکسیِ زرد رنگ مرا در ترافیکِ شه...
داستان
۱۸
۱۰
خواندن ۳ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-3-h8otzztm6s14
زخمِ حقیقی.
زخمِ حقیقی. + حال که موهایم را کوتاه کردم ؛ دیگر هیجانی برای بافتنشان وجود ندارد. درست مثلِ زندگی که هیجانم را با بی رحمی خورده است.. تو متوجه نیستی.. _ عزیزم؛ میدانم که چمدانه مغزت را بسته ای و فکر میکنی تنها راهِ رهایی ؛ دوری از خودِ حقیقی ات میتواند باشد؛ اما من این راه را ؛ مسیری به جز تباهی نمیبینم... شاید جمله ها...
۲۳
۹
خواندن ۴ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D8%B2%D8%AE%D9%85%D9%90-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%DB%8C-dh405ivyi0uw
جشنِ بارانی.
جشنِ بارانی. .. درست در همان لحظه که دیگران چتر هایشان را باز میکنند و با شدت گردن هایشان را در یقه هایشان فرو میبرند یا در همان لحظه ها که دخترکِ سرخاب سفیدابیِ شهر با سرعت به دنبالِ سر پناهی برای فرار از باران میگردَد؛ با خود میگویم که چرا؟! .... نگاه کنید! خواهش میکنم نگاه کنید! این قطره های سردِ کوچک برای جنگیدن ن...
داستان
۳۰
۱۲
خواندن ۲ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/dastanke/%D8%AC%D8%B4%D9%86%D9%90-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-dtaxeupczfah
لحظه ای از گذشته . 2.
لحظه ای از گذشته . 2. _ من دارم میرم. + مراقب باش دخترم. به این فکر میکنم که شاید اگر امروز ؛ روزه به دنیا امدنم می بود؛ برای عصرِ روزِ یکشنبه مقداری هیجان جمع می کردم. اما خب نمیشود کاری کرد، نمیتوانم به گذشته بازگردم. گاهی حتی از خسته بودن خسته میشویم و به خودمان میگوییم که چرا حتی ؛ شنیدنِ یک بار صدای بوقِ دوچرخه ای...
داستان
۲۴
۲
خواندن ۲ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-2-mkkqpbneb7j5
جشنمان مبارک باشد.
جشنمان مبارک باشد. باد آن چنان صبح را با خود می آوَرَد؛ که گویی امشب؛ آخرین صبحِ پاییزی از خواب های عمیق است. هزار دروغِ خاکستری، میانِ گلدانِ خشکیده های ابدی، همچنان جوانه میزند. یک لیوان از ابِ لیوانِ سفالی، که عمرِ جاودان دارد؛ شب را برایم مست میکند. آری امشب؛ دیدارمان را با حباب های زردِ خاطره؛ جشن میگیریم. تمامِ ش...
۲۲
۲
خواندن ۲ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D8%AC%D8%B4%D9%86%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-dk5wlei27tim
لحظه ای از گذشته. 1.
لحظه ای از گذشته. 1. از میانِ خاطره های سریالی که عبور میکردم؛ به لحظه هایی رسیدم، که همانا بی نظیر ترین شکلِ تنهایی در آن ها نهادینه شده بود.. یادم آمد آخرین سالِ هنرستانِ پوسیده؛ زنگِ اولِ سه شنبه ی بارانی از فصلِ پاییز بود، که چشم هایم را آرام بستم و به ناله های گربه ی سیاه، درکنارِ پنجره کلاس گوش میدادم. روی طاقچه ...
داستان
۲۴
۱۰
خواندن ۲ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-1-jnzkwhfhoeo3
مستقیم به سمتِ همانی که باید بروی.
مستقیم به سمتِ همانی که باید بروی. ... تمامِ خوش گذرانیِ بلوغ وارانه ام را؛ با صندلیِ آغشته به سُسِ قرمز، در پیتزا فروشیِ آن طرفِ خیابان گذاشته ام تا فهمیدم؛ حتی پیتزای پِپِرونی میتواند غصه هایم را به قصه های پایان یافته بدل کند.. اما؛ تنها همان پیتزا بر روی همان صندلی، برای پایان یافتنِ داستانی کافی نیست. یک لبخند؛ یک...
غذا
۲۴
۱۳
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%82%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%85%D8%AA%D9%90-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D9%88%DB%8C-ygbzyvkcuvz3
یه روزه بد چیه؟
یه روزه بد چیه؟ حتما نباید یه قتل اتفاق بیوفته یا یکی فوت کنه یا یکی به یکی خیانت کنه یا شبا تو جوب بخابیم تا بگیم که روزه بدی داشتیم! میتونه یه حسِ بد باشه. نسبت به هر چیزی. هر کسی. می تونیم از دردِ کفِ پای راست، به خاطرِ پیاده رویه طولانی مثال بزنیم. از پاره شدنِ برچسبِ روی کفش یا از بندای گره خورده ای که هیچ وقت قر...
داستان
۳۲
۸
خواندن ۳ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87-%D8%A8%D8%AF-%DA%86%DB%8C%D9%87-a377d491cln8
کمی از زهرمارِ زندگیم.
کمی از زهرمارِ زندگیم. اگر فردا کلیدی داشت؛ آن را به دور ترین نقطه های سرزمینم هدیه میکردم؛ تا امروز؛ ابدی ترین روزِ تاریخ باشد.. زخم ها دیگر توانی برای بر انگیختنِ چِرک هایشان ندارند... هر چند سطحی.. سپیده دم که میرسد؛ از پنجره نگاه میکنم، یک توپِ چهل تِکه کنارِ جوی آب؛ از آسمان، تمنای بارانِ جاودانه دارد... خالی از...
داستان
۲۸
۸
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%85-hjv0wh6wihli
دنبال کنندگانه عزیز^^
دنبال کنندگانه عزیز^^ . . . سلام دوستان^^ امیدوارم سالِ جدید براتون حالِ خوب داشته باشه. دلم میخواست ازتون تشکر کنم برای اینکه همراه من هستین و برای خوندنِ متنای من وقت میزارید^^ این حسِ خیلی خوبی برای من داره و باعث میشه به اینکه اینجام افتخار کنم.. تقدیر از تمامِ لحظه هایی که تصمیم گرفتین روی پستای من کلیک کنید؛ و ت...
۲۰
۳۲
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-vt4y524eclj6
زنبور عسل.
زنبور عسل. هر گاه برای بستنِ دهانِ کسی نفس هایم تنگ میشود؛ با خود میگویم : مصیبت این است؟! شاید این من باشم که نمیتوانم شیدنِ صدایشان را تحمل کنم..نمی دانم .. شاید نمیخواهم بدانم، یک نفر پیدا میشود که میتواند تنهاییِ مرا از خودم دور کند... شاید چون بار ها و بار ها، پشیمانی هایِ ناشی از اعتماد را به گورستانِ پشتِ چَشم ه...
۱۸
۵
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D8%AD%D9%88%D8%B5%D9%84%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-uwpeg0wsvdju
تو. تو. همه اش تو!.
تو. تو. همه اش تو!. دیگر ستاره ای در آسمان نیست که برای تو از آن بگویم. سرزمین های نور؛ طلوعِ شکوه بارشان را؛ به خاطره های کودکی داده اند. فراتر از بارش های بارانِ اشک گونه؛ شب؛ قصه های خسته ی دیگری هم دارد.. مثلِ ناله های گلِ اُرکیده ی رویا؛ که از پشتِ پنجره نگاه کردن؛ عشقِ شاعرانه ی شب را، از او دریغ میکند.. نمی دان...
۲۲
۸
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D8%AA%D9%88-%D8%AA%D9%88-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%B4-%D8%AA%D9%88-ce6q2ulqwhq5
سال های بعد، کنار جوی آب.
سال های بعد، کنار جوی آب. کنارِ جوی آب؛ سبزه های خشکیده آه میکِشَند. در آغوشِ چروکیده شان؛ موریانه های سرگردان، عشق بازی میکنند. کنارِ جوی آب؛ ماه برای اشک های هزاران ساله، سکوت را به آوای باد میدهد. مردی پوسیده؛ دَرویش گونه قدم هایش را بر میدارد. کنارِ جوی آب مینِشینَد. به آسمان نگاه میکند؛ ابری برای او نمیبارد. کنار...
محیط زیست
۲۰
۱۰
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%A2%D8%A8-kbskyjjndmtd
فقط آه و ناله.
فقط آه و ناله. لبخند های امشب؛ برای خاطره های یک سال از من؛ که میانِ خیابان های خاکستری دفن شد، کافی نیست... من از تاریکی های زندگیتان بیزارم. از اینکه می دانم پشتِ تظاهر هایتان، کودکی نیست که برای انتخاب هایش اشک بریزد، بیزارم! من که میدانم شما در آغوشِ آیینه هایتان نعره میکشید. می دانم دهانِ گشادتان را برای گوش های...
۲۰
۴
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A2%D9%87-%D9%88-%D9%86%D8%A7%D9%84%D9%87-i6jwnkdmnx5y
سنگ صبورِ چه کسی هستی؟
سنگ صبورِ چه کسی هستی؟ چه قدر زخم دارد این حنجره. آسمانِ تاریکِ خوش خواب؛ برایت یک °بیدار باش° دارم! تو آنقدر زمین را در قهر های عاشقانه ات لالایی خواندی؛ که برای سخن گفتن با تو اشک میریزَد. کافیست نیم نگاهی به گلدان های شکسته بی اندازی.. شهر به داشتنِ آبیِ پاکه تو؛ التماس میکند. . . ما گمان میکردیم خودمان میتوانیم ا...
۱۷
۵
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D8%B3%D9%86%DA%AF-%D8%B5%D8%A8%D9%88%D8%B1%D9%90-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-u8wxpgrl66x6
رسیدن های ابدی.
رسیدن های ابدی. چه بی انتها مذاب است طعمِ نرسیدن ها. صبح ها که سپیده قلبِ تاریکِ اقیانوس را روشنایی میدهد؛ و نگاهِ خورشید را به آفتابگران های خمیده و التماس گو می اندازَد؛ من برای تمامِ تو که لایِقَش نبودم؛ بوسه های جانانه میفرستم... اما پیش از آن که شب، آسمان را تنها بگذارد؛ برگ ها وکبوتر ها و گل ها و سکوت ها؛ با من،...
۲۴
۹
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C-xue6mpwvhlhe
فضوله معصوم.
فضوله معصوم. زندگیِ من؛ متعلق به من است! شاید بخواهم نصفِ عمرِ خود را درونِ دستشویی سپری کنم؛ و تار عنکبوت های زیادی از چشم هایم به کناره های دیوار برسد... شاید بخواهم به کوهِ دماوند سفرکنم و باقیِ لحظه هایم را کنارِ پهلوی او به خواب بروم... شاید بخواهم تمامِ بنفشه های زمین را چیده و قبرِ پدر بزرگ را با مقبره ای از بن...
۲۱
۱۳
خواندن ۲ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D9%81%D8%B6%D9%88%D9%84%D9%87-%D9%85%D8%B9%D8%B5%D9%88%D9%85-fbzemvpskvub
آرزو های امید گونه.
آرزو های امید گونه. نمی دانم؛ شاید آرزو داشتن برای قصه های رویایی و یا داستان های مادر بزرگ باشد.. شاید شوقِ داشتنِ یک آرزو، همان لحظه ای است که ما برای رسیدن به آرزو هایمان انتظار می کشیم. شاید آرزو ها همان امیدِ رسیدن به هر چیزی باشند.. نمی دانم؛ امید برای من یک دروغ است! دروغِ زیبا! دروغی که حضورش برایم صبوری می آو...
۲۵
۲۱
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-crpo4car4ebr
این همانیست که می خواستم؟
این همانیست که می خواستم؟ بر روی پل؛ صدای قدم های یک مرد. آهسته می ایستَد.. دست هایش را داخلِ جیبِ کتِ سیاه قامت، فرو می بَرَد. میان هوای مه آلود؛ ماه؛ چراغِ بازجویی های خوف ناک! زیرِ پل؛ برکه ی شب زده ی عزادار؛ غمگین تر از هر روزه دیگر. ریه های مسمومِ مرد؛ عطرِ باتلاقِ تاریکه اطرافِ برکه و پوستِ قورباغه های آواره را،...
داستان
۲۱
۱۴
خواندن ۲ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%85-jrl7ruvlgcss
رباته درون.
رباته درون. شاید اگر مادرم ساعتِ چهار صبح چَشم های پف کرده ام را بوسه دهد؛ اشکی نبود.. شاید اگر مادرم ساعت چهار صبح را کنارم میبود؛ دلم نورانی می شد.. . . شاید هم مادر مرا دیده.. شاید چشم هایم را هم بوسیده و برایم لبخنده مادرانه زده.. شاید حتی پتو بر سرم کشیده و مرا هنگام خواب؛ تماشا کرده.. اما آن شاید ها و لبخند ها؛ آ...
داستان
۲۳
۱۳
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-m0swffb2a8kz
نزدیک من نشوید.
نزدیک من نشوید. اگر برای قلبِ بیمارتان؛ به دنبال مرهم می گردید؛ من؛ همراهِ شما نیستم. ... من؛ باغبانیِ باغچه های پوسیده را نمی کنم.. ... خاکِ گلدانِ خشکه افکارتان؛ با آبِ باران ِبهشتی هم، معطر نخواهد شد! همان خاک را بر سرتان بریزید. خاک بر سَرانِ ابدی! خاک بر سَران؛ به دار آویخته نمی شوند... چوبه ی دار؛ تحملِ وزنِ بی ش...
۱۸
۱۶
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%86-%D9%86%D8%B4%D9%88%DB%8C%D8%AF-syzqgzkbfebh
دل و درد.
دل و درد. گاهی نمیتوانم برای دیگران؛ از احساساتِ ناشی از تجربه هایم سخن بگویم. نمیتوانم حتی برای شما؛ آن چیز که در افکارم پاره پاره انتشار یافته را توصیف کنم... شاید به اندکی نوازش نیاز داشته باشم. یا شاید برای سخن گفتن؛ نیازمند به ریتمِ ضربانِ آهسته تری هستم.. شاید خنده های پی در پیِ برادرم؛ مرهمی برای گوش هایم شود؛ و...
۱۶
۱۳
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D8%AF%D9%84-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-zxbcny2ref42
همیشه به تو نگاه میکنم.
همیشه به تو نگاه میکنم. اگر ابر ها در هم طَنیده شد؛ دست هایت سرد و لب هایت خشک شد؛ هوای دلت را؛ به جست و جوی من هدیه کن! تردید را به دور دست ها بسپار. . . همیشه؛ رقصیدن ِلبخند با لب هایت را؛ ستایش خواهم کرد!.. . . اگر روزی؛ درِ خانه ی قلبت را؛ به روی کسی باز کردی؛ من؛ به ثانیه ای از نور؛ برای عطرِ تو؛ که در مَشامِ مجنو...
۱۸
۹
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-jp16uks8trh4
تُهی.
تُهی. سرفه.... ما که در حالِ غروبیم جانا. این حالِ پریشان؛ به خاموشی گِرایید. ما که در حالِ غروبیم اما؛ دردمان؛ یک درمان داشت؛ آن هم؛ تو بودی. + پدر بزرگ ؟ من می رَوَم. ماهِ بعد همین روز به دیدارت خواهم امد. کاری نداری؟ _ برای دیدنِ تو مشتاق نیستم. + من هم همین طور؛ خداحافظ.
۱۶
۶
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D8%AA%D9%8F%D9%87%DB%8C-dsqucpxgpz5e
نگاهم کن..
نگاهم کن.. اگر دیدی؛ گُلی برای روییدنِ طراوَت بار؛ در گلدانِ من؛ غنچه ای نمی دهد؛ خواهی دانست؛ این خانه؛ این دست ها؛ آن خاک؛ و آن پنجره؛ آواره ی بیابانِ امید، با کوله باری از نا شده است.. ... اگر دیدی.. اگر.. تمنا دارم؛ ببین! ... اگر چشم های تو؛ مرا ببینَد؛ به تمامِ زیبایی های زندگی قسم؛ که من هم؛ زیبا خواهم شد!. که ...
۱۵
۱۱
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%D9%85-%DA%A9%D9%86-meg36c0xrenu
همان حالِ خوب.
همان حالِ خوب. بر بال های باد؛ عشقی محبتی؛ پرواز می کند. آشفتگی ها را؛ از ناله های خون؛ اخراج می کند. بر بال های باد؛ هیچ نوجوانی؛ گریه نمی کند. شب های بیدار را؛ با غصه های خویش؛ رگبار نمی کند. بر بال های باد؛ شلیک های مرگ؛ پرواز نمی کند. از خانه های عشق؛ تا پرتگاه ِتَرْکْ؛ سفر نمی کند. بر بال های باد؛ هرگز برادری؛ بُغ...
۱۵
۱۳
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D9%90-%D8%AE%D9%88%D8%A8-dgwvscxbylok
باران من را بدهید.
باران من را بدهید. من می دانم؛ اگر باران نبارد؛ پدربزرگ؛ سری به باغچه نخواهد زد. اگر باران نبارد؛ تَنِ کوچه؛ عطرِ نم؛ به خود نخواهد زد. می دانم اگر باران نبارد؛ در حصارِ چَشم؛ بُغضی؛ زَجه نخواهد زد. من می دانم؛ اگر باران بِبارد؛ گُلو سبزه؛ فریاد نخواهد زد. ای ابر ها گوش بِسپارید؛ باران نبارَد؛ دلِ آشفته ی من؛ لبخند...
۱۹
۱۶
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%AF%D9%87%DB%8C%D8%AF-db2amtfgdnp5
و هم اکنون پوسیدگی هایم.
و هم اکنون پوسیدگی هایم. زمانی که پلک هایم از خواب دست کشید؛ شب، همدمی بود برای قصه های من. هنگامی که رزِ قرمز خسته کننده شد؛ با چشم هایم دیدم حقیقت زندگیِ من آبیست! مادامی که عطرِ شکوفه های بهار مرا در آغوشِ خواب فریب داد؛ همه چیز یک دروغ شد.. خاطره، به یادگاری های تلخ بدل شد و یادگاری ها، رفته رفته پودر شد. سکوت ها آ...
۱۹
۱۱
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D9%88-%D9%87%D9%85-%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86-%D9%BE%D9%88%D8%B3%DB%8C%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-fg2ylbgnlnxz
بدجنس ها. مزخرف ها.
بدجنس ها. مزخرف ها. تاریکی؛ سایه ای از نور؛ که پیش از روشنایی؛ در همه جا، نِشَسته است! مرگ بر مرگ. مرگ بر تمامِ پوزخند هایتان. نفرین بر تمام دروغ هایتان. کلاه بردار های ابدی! سلامِ من برای شما! گوش های من برای شما! _ شلیکِ دروغ. خشم های من برای شما! خواهش های من برای شما! _ شلیکِ فریب. زخم های من از شما.. درد های من ا...
۱۹
۱۳
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D8%A8%D8%AF%D8%AC%D9%86%D8%B3-%D9%87%D8%A7-%D9%85%D8%B2%D8%AE%D8%B1%D9%81-%D9%87%D8%A7-qhcz6m3qseen
لبخند من باش.
لبخند من باش. شاید اگر؛ لبی لبخندی می گشود؛ سال های اخر؛ دیر تر می آمد. نگاه می کردم... میز؛ کتاب؛ قهوه ی سرد. 4 عصر؛ هجومِ درد. نگاه می کردم... روشناییِ فضا؛ چِرک آلود. ثانیه ها؛ مست. نگاه می کردم.. لب ها؛ بی مِیل برای بوسیدن. چشم ها؛ خیره به در. نگاه می کردم.. حنجره؛ کویر. و بغض ها؛ زنده به گور. نگاه می کردم... سیگار...
۲۳
۱۷
خواندن ۱ دقیقه
m_13645876
https://virgool.io/@m_13645876/%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-cwrs2oc7igqk